تبليغاتX
جاده نمناک

مشت مي‌کوبم بر در
پنجه مي‌سايم بر پنجره‌ها
من دچار خفقانم، خفقان!
من به تنگ آمده‌ام، از همه چيز
بگذاريد هواري بزنم،
آآآآآآي!
با شما هستم!
اين درها را باز کنيد!
من به دنبال فضايي مي‌گردم،
لب بامي،
سر کوهي،
دل صحرايي
که در آنجا نفسي تازه کنم.
آه!
مي‌خواهم فرياد بلندي بکشم
که صدايم به شما هم برسد.
من هوارم را سر خواهم داد،
چاره درد مرا بايد اين داد کند.
از شما خفتهء چند،
چه کسي مي‌آيد با من فرياد کند؟

فریدون مشیری

+ نوشته شده در  بیست و هشتم تیر 1387ساعت 1:20  توسط م  | 

صداي زنگ بيداري روياهايش را از او گرفت.چشمانش را باز كرد و به سمت تلفن همراهش هجوم برد تا هر چه سريعتر صدا را از او بگيرد ، مي خواست نبردي متقابل انجام دهد . صدا در مقابل رويا. صدايي كه به يك تلفن هويت مي دهد در مقابل رويايي كه تمامي نداشتنهاي يك انسان را به او هديه مي دهد. شايد اين نبرد و چيزهايي كه دو طرف از دست مي دادند نابرابر باشد ولي به هر حال نبردي بود كه بيشتر روزها بين روياها و تلفن همراهش در مي گرفت . او خوب مي دانست كه تلفن همراه بي گناه است چون خودش تلفن را مامور به اين كار كرده است ماموري كه هر روز صبح به او هشدار دهد.هشدار عقب ماندن از پول،قسط،اجاره خانه،شكم و .....به هر حال هر چه بود صداي تلفن همراه هم به مانند رويايش قرباني مي شدند.
او مثل روزهاي قبل روز خود را اينگونه آغاز كرد.

+ نوشته شده در  پانزدهم خرداد 1387ساعت 19:33  توسط م  | 

مادربزرگ
گم كرده ام در هياهوي شهر
آن نظر بند سبز را
كه در كودكي بسته بودي به بازوي من
در اولين حمله ناگهاني تاتار عشق
خمره دلم
بر ايوان سنگ و سنگ شكست
دستم به دست دوست ماند
پايم به پاي راه رفت
من چشم خورده ام
من چشم خورده ام
من تكه تكه از دست رفته ام
در روز روز زندگانيم

                                                  زنده یاد حسین پناهی


 

+ نوشته شده در  هفتم اردیبهشت 1387ساعت 8:43  توسط م  | 

 

تا بهار راهی نیست

ثانیه هایت را شماره کن

بگذار درختهای بی بهار هم

با خیالی از تازگی خوش باشند.

 

+ نوشته شده در  بیست و ششم اسفند 1386ساعت 11:6  توسط م  | 

سلام

از دوستانی که تولدم رو  تبریک گفتند  سپاسگذارم.  دوست من " ." عزیز در صورت تمایل با ای میل من تماس بگیرید.

باز هم از شما و آرزوی عزیز سپاسگذارم.

+ نوشته شده در  هجدهم اسفند 1386ساعت 15:10  توسط م  | 

آدم‌بزرگ‌ها، خودشان به‌تنهایی چیزی نمی‌فهمند، ولی این برای بچه‌ها ملال‌آور است که مرتب به توضیح دیگران گوش دهند.»

«اگر کسی یک گوسفند درخواست کند، دلیل این‌است که او وجود دارد.»

روباه: «انسان‌ها این حقیقت را فراموش کرده‌اند، اما تو نباید فراموشش کنی. تو تا زنده‌ای نسبت به چیزی که اهلی کرده‌ای مسئولی!»

«تصویر یک گوسفند را برایم بکش!»

روباه: «جز با چشم دل نمی‌توان خوب دید. آن‌چه اصل است از دیده پنهان است. ارزش گل تو به قدر عمری است که به پاش صرف کرده‌ای!»

«چیزی‌که بیابان را زیبا می‌کند، شازده کوچولو می‌گوید: چاهی است که جایی پنهان کرده‌است.»

«روباه گفت: الان زندگی یکنواختی دارم. من مرغ‌ها را شکار می کنم، آدم‌ها مرا. همه مرغ‌ها عین هم‌اند. به همین جهت در این‌جا اوقات به کسالت می گذرد ولی تو اگر منو اهلی کنی، انگار که زندگیم را چراغان کرده باشی.»

«روباه گفت: باید خیلی خیلی حوصله کنی. اولش کمی دورتر از من به این شکل لای علف‌ها می‌نشینی، من زیرچشمی نگاهت می‌کنم و تو لام تا کام هیچی نمی‌گوئی- چون کلمات سرچشمهٔ سوءتفاهم‌ها هستند- عوضش می‌توانی هرروز یک‌خرده نزدیک‌تر بشینی.»

«روباه گفت: تو هنوز برای من پسر بچه‌ای بیش نیستی مثل صدها هزار پسربچه ديگر و من نیازی به تو ندارم. تو هم نيازی به من نداری. من برای تو روباهی هستم شبیه به صدها هزار روباه دیگر. ولی تو اگر مرا اهلی كنی هردو به هم نیازمند خواهیم شد. تو برای من در عالم همتا نخواهی داشت و من برای تو در دنیا یگانه خواهم بود.»

«شازده كوچولو پرسید: تو كه هستی؟ چه خوشگلی! روباه گفت: من روباه هستم. شازده کوچولو به او تکلیف کرد که بیا با من بازی کن. من آنقدر غصه به دل دارم كه نگو. روباه گفت من نمی‌توانم با تو بازی کنم. مرا اهلی نکرده‌اند. شازده کوجولو آهی کشید و گفت: ببخش! اما پس از کمی تأمل باز گفت: اهلی کردن یعنی چه؟ روباه گفت: اهلی کردن چیز بسیار فراموش شده‌ای است یعنی علاقه ایجادکردن.»

«شبانگاهان که به‌آسمان پرستاره می‌نگری، آن‌ها به‌تو تعلق دارند، گوئی ستاره‌ها می‌خندند، چون من روی یکی از آن ستاره‌ها زندگی می‌کنم، روی یکی از آن ستاره‌های خندان. ستاره‌ها فقط به‌تو تعلق دارند، همان ستاره‌هایی که می‌توانند بخندند.»

«شهریار کوچولو جواب داد: دلم که خیلی می‌خواهد اما وقت چندانی ندارم. باید بروم دوستانی پیدا کنم و از کلی چیزها سر درآورم.»

«فقط بچه‌ها می‌دانند که در جستجوی چه هستند.»

«من عاشق غروب خورشیدم. بیا باهم به غروب آفتاب نگاه کنیم.»

«من مالک ستارگان هستم، جائی‌که پیش از من هیچ‌کس به‌تصاحب آن‌ها نیندیشیده بود.»

«هرروز صبح پس از آماده‌شدن باید سیاره را هم آماده کنی.»

«یک‌نفر به‌تنهایی هیچ‌چیز نمی‌داند.»

+ نوشته شده در  چهارم بهمن 1386ساعت 9:34  توسط م  | 

تعبير باران فاصله اي است ميان دو خيابان.
اين سو کارتن خوابها با گونه هاي خيسشان همچون خانه هاشان،در پي يک سرپناه.
آن سو مرد شاعري که ندا سر مي دهد :چه هواي لطيفي،انگار از آسمان بال پروانه مي بارد.
نشاني از خشم دادار نيست .اهورمزد رنگ باخته ،ايزد در ميان درخت انجير معابد جا مانده ،خداوندان زمين سرمست باده خون مي نوشندو قدرت خويش را در گوش مغضوبين زمين جار مي زنند.نگاه کن صنم آسمان هم به حال بدبختها مي گريد.بيچاره ها مي سوزندو اجاقشان همچنان سرد است.

 

+ نوشته شده در  پنجم دی 1386ساعت 10:14  توسط م  | 

در شهری که همیشه سوز است و زیرصفر.در شهری که حتی اشک آدم هم یخ می زند.در شهری که برای دفن یک مورچه تا بخواهی خاک و هرچه او تقلا کند عبث.در شهری که همه آدمهای آن مرده اند و تقاص هراس همه آنها را یکجا یک نفر باید پس بدهد.زمان می ایستد دیگر خرابی از حد گذشته و باید بار وبنه را بست آیداها باید خود را آتش بزنند آیدینها سوجی شوند واورهانها در شورآب طمعهاشان غرق شوند.
من نشانی این شهر را در خود یافتم.


 

+ نوشته شده در  سوم آذر 1386ساعت 13:47  توسط م  | 

                                                                                                                                                       

When I look into your eyes

وقتی که به درون چشمان تو نگاه می کنم

I can see a love restrained

عشقی محدود شده را می بینم

But darlin' when I hold you

اما وقتی که تو را می گیرم

Don't you know I feel the same

 نمی دانی که من هم همانطور حس می کنم ؟

'Cause nothin' lasts forever

چون هیچ چیز تا ابد ادامه ندارد

 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  سیزدهم آبان 1386ساعت 6:55  توسط م  | 

بوی شیرین اندوهی بزرگ بر زمین گسترده است
رشته های دود بر می خیزند و در آسمان سربی می آمیزند:
مردی خوابیده و خواب کشتزارهای سبز و رودها را می بیند
اما بیدار می شود در بامداد،بی هیچ دلیلی برای بیدار شدن

اسیر خاطره بهشتی گمشده است
درجوانی اش،یا در یک رویا،دقیقا نمی داند
زنجیرشده تا ابد به دنیایی فراموش شده
کافی نیست،کافی نیست

خونش یخ زده،واز ترس لخته شده
زانوانش لرزیده وشب هنگام از پا در آمده
دستهایش سست شده در لحظه حقیقت
گامهایش در جا زده
 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  بیست و پنجم مهر 1386ساعت 7:36  توسط م  |